ز هوش برد چنان حیرت تو گلشن را
که سبز کرد خموشی زبان سوسن را
این شعر درباره حیرتی است که زیبایی و جذابیت در طبیعت و عشق ایجاد میکند. شاعر به قدرت عشق و آزادی از قید و بندها اشاره میکند، با مقایسههایی از طبیعت و قهرمانان افسانهای. در این اشعار، تغییرات فصلها و تأثیر آنها بر روان انسانها به تصویر کشیده شده و همچنین مفهوم ابدی و پایدار زیبایی مطرح میشود. شاعر همچنین به تلاطمهای زندگی و سختیهای آن اشاره میکند، اما در نهایت بر آمدن زیبایی و خوشی در زندگی تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز هوش برد چنان حیرت تو گلشن را
که سبز کرد خموشی زبان سوسن را
کسی ز قید خزان و بهار شد آزاد
که همچو سرو ازین باغ چید دامن را
نظر ز روی تو خورشید برنمی دارد
که نیست خیرگی از مهر، چشم روزن را
ز قید چرخ ترا عشق می کند آزاد
که رستم آرد بیرون ز چاه بیژن را
نبرد روح گرانی ز جسم یک سر موی
نداد فایده قرب مسیح سوزن را
خوش است دفع گرانان به هر روش باشد
ملال نیست ز سرگشتگی فلاخن را
به رنگ خویش برآورد روزگار، مرا
که رنگ ظرف بود آبهای روشن را
مدام بر سر حرف است خامه صائب
همیشه جوش بهارست نخل ایمن را