ز خامشی دل روشن شود سیاه مرا
سیاه خیمه لیلی است دود آه مرا
شاعر در این غزل به بیان احساسات و رنجهای درونی خود میپردازد. دل روشن او در دل تاریکی قرار دارد و زندگیاش مملو از غصه و اندوه است. او از مشکلات و ناکامیها، مانند داغی که بر سینهاش نشسته، سخن میگوید. در این شعر، سمبلهای مختلفی از جمله حباب، زنجیر، دینار و کهربا به کار رفته است تا به عمق ناامیدی و دشواریهای زندگی اشاره کند. شاعر همچنین به احساس تنهایی و عدم درک دیگران از دردهایش اشاره میکند و در نهایت، در جستجوی فرصتی برای ابراز احساسات و جنون خود است. این غزل نمایانگر تنهایی، ناامیدی و دلتنگی شاعر به دور از درک و محبت دیگران است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز خامشی دل روشن شود سیاه مرا
سیاه خیمه لیلی است دود آه مرا
ز داغ زیر نگین من است روی زمین
ز اشک و آه بود لشکر و سپاه مرا
چو گردباد به سرگشتگی برآمده ام
نمی رود دل گمره به هیچ راه مرا
حباب مانع جوش و خروش دریا نیست
ز مغز، شور نگردد کم از کلاه مرا
نمی توان به نصیحت عنان من پیچید
نداشت زلف به زنجیرها نگاه مرا
به رنگ زرد ز دینار گشته ام قانع
چو کهربا نپرد چشم بهر کاه مرا
نیم به همسفران بار از تهیدستی
که هست از دل صد پاره زاد راه مرا
حریف سرکشی نفس نیست یوسف من
حضیض چاه بود به ز اوج جاه مرا
چو شمع، زندگیم صرف شد به لرزیدن
نشد که دست حمایت شود پناه مرا
مرا به جاذبه، ای میر کاروان دریاب
که مانده کرد گرانباری گناه مرا
اگر چه گوهر من چشم می کند روشن
نمی خرند عزیزان به برگ کاه مرا
مرا به عالم بالا رساند یک جهتی
نگشت کعبه و بتخانه سنگ راه مرا
ز زهد خشک مرا زنده زیر خاک مکن
مبر ز میکده زاهد به خانقاه مرا
زبان عذر ندارم ز روسیاهی ها
مگر شود عرق شرم عذرخواه مرا
مرا ز سیل گرانسنگ هیچ پروا نیست
خراب بیش کند آب زیر کاه مرا
هزار لطف طمع داشتم ز ساده دلی
نکرد چشم تو ممنون به یک نگاه مرا
کجاست فرصت مشق جنون مرا صائب؟
که برده دست و دل از کار، مد آه مرا