نمی توان ز سخن ساختن خموش مرا
که چون صدف ز دهان است رزق گوش مرا
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر در مورد سکوت و دردهایی که در دل دارد میپردازد. شاعر میگوید نمیتواند در برابر این احساسات سکوت کند و به بیان کلامی نیاز دارد که درد و غم او را تسکین دهد. او صحبتش را همچون شراب میداند که بر تلخی حریفان مینشیند و آرامش میآورد. شاعر از نور و روشنایی خود میگوید که همانند لعل است و نمیتواند بیصدا بماند. او به خرابات (محل تجمع عارفان) رفته و تنها با کمک محتسب (نگهبان شراب) میتواند به آنجا برود. احساس میکند که عقل و هوشش تحت تأثیر معشوقاش قرار گرفته و به نوعی سردی و تنهایی در دنیای اطرافش دارد. حسرت و تنگی در بوستان (نماد زندگی) او را آزار میدهد و خواهان روزهایی شیرینتر و زیباتر است. در نهایت، حضور بلبل برای او مایه خوشحالی است و او را به یاد سیر در دنیای دیگر میاندازد. به طور کلی، این شعر پر از احساسات و تمایلات انسانی در جستجوی زیبایی و آرامش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نمی توان ز سخن ساختن خموش مرا
که چون صدف ز دهان است رزق گوش مرا
اگر چه صحبت من غم زداست همچو شراب
به روی تلخ، حریفان کنند نوش مرا
ز آفتاب بود روشناییم چون لعل
نمی توان به نفس ساختن خموش مرا
مرا ز کوی خرابات پای رفتن نیست
مگر به خانه برد محتسب به دوش مرا
نکرده بود تماشا هنوز قامت راست
که شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا
چنان ز سردی عالم فسرده دل شده ام
که روی گرم نمی آورد به جوش مرا
چنان ز تنگی این بوستان در آزارم
که صبح عید بود روی گلفروش مرا
خوشم به صحبت بلبل که می برد صائب
به سیر عالم دیگر ز هر خروش مرا