ز خود برآمده ام، با سفر چه کار مرا؟
بریده ام ز جهان، با ثمر چه کار مرا؟
این شعر احساساتی عمیق و فلسفی را به تصویر میکشد. شاعر از تجربه سفر و جدایی از دنیا با ناراحتی یاد میکند و به دنبال معنا و هدف زندگیاش است. او به محدودیتها و مشکلات جهان اشاره میکند و در عین حال بر دوگانگی زندگی در دو جهان تأکید میکند؛ دنیای مادی و دنیای معنوی. شاعر از لذتهای زودگذر مانند خوردن شهد و شکر صحبت کرده و به دنبال آرامش و معنا در زندگی است. همچنین او به بیاثری بعضی از سخنان و تلاشها اشاره میکند که تنها باعث سردرگمی او میشوند. در نهایت، شاعر به جستجوی هماهنگی با خود و جهان اطرافش میپردازد و به آرامش درونی و خودشناسی دعوت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز خود برآمده ام، با سفر چه کار مرا؟
بریده ام ز جهان، با ثمر چه کار مرا؟
درین جهان به مرادی کز آن جهان طلبند
رسیده ام، به جهان دگر چه کار مرا؟
چو خاک شد شکرستان به مور قانع من
به تنگ گیری شهد و شکر چه کار مرا؟
بود ز گریه خود فتح باب من چون تاک
به ابرهای پریشان سفر چه کار مرا؟
خوشم چو غنچه پیکان به کار بسته خود
به انتظار نسیم سحر چه کار مرا؟
چو هست باده بی دردسر مر از خون
به جام باده پر دردسر چه کار مرا؟
کمال آینه ساده است حیرانی
به حرف بی اثر و با اثر چه کار مرا؟
چنین که سنگ ملامت گرفت اطرافم
دگر چو کبک به کوه و کمر چه کار مرا؟
علاج رخنه ملک است کار پادشهان
به رخنه دل و چاک جگر چه کار مرا؟
بس است عرفی، همداستان من صائب
به نغمه سنجی مرغ سحر چه کار مرا؟