ز عشق، سینه پر داغ گلشنی است مرا
به باغ خلد ز هر داغ روزنی است مرا
در این شعر، شاعر از عشق و احساسات عمیق خود سخن میگوید. او اشاره میکند که عشق برایش زخمهایی ایجاد کرده و دلش پر از داغ است. او به جنون و دیوانگی نیز اشاره کرده و میگوید که در این حال، به عقل پناه نمیبرد. شاعر زندگی را همچون شمعی میبیند که با اشکهایش روشن میشود و از نداشتن شکرگزاری در برابر این احساسات نیز ابراز نگرانی میکند. او از احساسات درونی خود صحبت میکند و اینکه هر داغ عاشقانهاش برایش معنا دارد. شاعر به انتقادات و ملامت دیگران نیز اشاره میکند و از آن میهراسد. در نهایت، او از مسیر زندگی و چالشهای آن میگوید و مطرح میکند که در جستجوی مقصدش ممکن است دچار سرگردانی شود. این شعر نمایانگر عواطف عمیق یک عاشق و چالشهای او در برابر عشق و انتظارات اجتماعی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز عشق، سینه پر داغ گلشنی است مرا
به باغ خلد ز هر داغ روزنی است مرا
چرا به عقل ز دیوانگی پناه برم؟
که از جنون، دهن شیر مأمنی است مرا
چو شمع، مد حیاتم بود ز رشته اشک
به دیده هر مژه بی اشک سوزنی است مرا
همان ز بخت سیه پیش پا نمی بینم
اگر چه هر سر مو شمع روشنی است مرا
خجالت گنه از تیغ جانگدازترست
گذشتن از سر تقصیر، کشتنی است مرا
کنم چگونه ادا شکر دست و تیغ ترا؟
که هر شکاف ز دل صبح روشنی است مرا
نمی پرد به پر کاه دیگران چشمم
ز سیر چشمی، هر دانه خرمنی است مرا
مگر به بال و پر بیخودی رسم جایی
وگرنه نقش قدم چاه بیژنی است مرا
ز بار دل چو صنوبر درین شکفته چمن
نهفته در ته هر برگ شیونی است مرا
ز حرف سرد ملامتگران چرا لرزم؟
به آتش جگر گرم، دامنی است مرا
به گرد کعبه مقصود چون رسم صائب؟
ز عزم سست به هر گام رهزنی است مرا