غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۰۶

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

مکن به غنچه گره نوبهار عالم را

تبسمی کن و بگشای کار عالم را

۲

به خنده ای گل بی خار می توانی کرد

اگر التفات کنی، خارزار عالم را

۳

فلک سوار چو عیسی نمی توانی شد

ز خویش تا نفشانی غبار عالم را

۴

کجی ز مار به افسون نمی توان بردن

چگونه راست توان کرد کار عالم را

۵

مبند نقش اقامت که همچو موج سراب

قرار نیست دمی پود و تار عالم را

۶

نتیجه ای به جز از خانمان خرابی نیست

خرابی دل امیدوار عالم را

۷

عجب که روز قیامت ز خاک برخیزد

به دوش هر که نهادند بار عالم را

۸

خوشا کسی که چو صائب ز خاکساری ها

به دیده خاک زند اعتبار عالم را

بازگشت به سروده‌های صائب