گذاشتیم به اغیار زلف پر خم را
به دست دیو سپردیم خاتم جم را
در این شعر، شاعر درباره زیبایی و درد عاشقانه سخن میگوید. او اشاره میکند که زلف معشوق را به دیگران سپرده و قدرت عشق را در حریم دل عاشق توصیف میکند. شاعر همچنین به بیفایده بودن سخن گفتن از عشق در زمانهای که دلها در غم گرفتارند، اشاره میکند. او بر این باور است که عشق باید از دل و بدون گفتوگو درک شود. شاعر در نهایت، به ضرورت آبیاری و پرورش روحی اشاره میکند تا زندگی و هنر زنده بماند. به طور کلی، این متن ابراز احساسات عمیق و تفکری فلسفی نسبت به عشق و زندگی دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گذاشتیم به اغیار زلف پر خم را
به دست دیو سپردیم خاتم جم را
حریم سینه عاشق عجب شبستانی است
که یک هواست در او شمع سور و ماتم را
مکن به عشق سخن نقل ای خرد برخیز
که به ز نقل مکان نیست نقل، ملزم را
اگر تپیدن دل ترجمان نمی گردید
که می شناخت درین تیره خاکدان غم را؟
زمانه ای است که با صد گره گشا خورشید
گره ز دل نتواند گشود شبنم را
چه حاجت است مسیحا به گفتگو آید؟
حجاب، شاهد عصمت بس است مریم را
به روی زنده دلی آفتاب خنده زند
که همچو صبح تواند شمرده زد دم را
محرران سخن، شاه بیت ابرویند
ز روی نسخه تشریح، روی عالم را
نماند فیض درین خشک طینتان صائب
مگر به آب رسانیم خاک حاتم را