به صید شیر نر ای بی جگر چه کار ترا؟
شکار او نشدن بس بود شکار ترا
این شعر به عمق مسائل انسانی و چالشهایی که فرد با آنها مواجه است، پرداخته است. شاعر با بیان اینکه هرگز به سراغ چیزهایی که زندگی را تهدید میکند نرود، به مخاطب یادآوری میکند که در جستجوی هدفهای بزرگ و دشوار، ممکن است خود را به زحمت بیاندازد. او اشاره به این دارد که تنها با تفکر عمیق و پذیرش واقعیتها میتوان از مشکلات عبور کرد. در پایان، به ناامیدی و بیعملی در مواجهه با چالشها انتقاد میکند و بر اهمیت هوشیاری و درک درست از شرایط تاکید میکند. این شعر نشاندهنده تلاشی درونی برای رهایی از قید و بندها و درک عمیقتر از وجود و زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به صید شیر نر ای بی جگر چه کار ترا؟
شکار او نشدن بس بود شکار ترا
تو تا کناره نگیری ز خویش هیهات است
که در کنار کشد بحر بی کنار ترا
به هر دو دست به دامان بی خودی آویز
اگر امید رهایی است زین حصار ترا
عجب که شور قیامت ترا کند بیدار
که خون به جوش نیاورد نوبهار ترا
ز صبح حشر گریبان آسمان شد چاک
نشد که باز شود چشم اعتبار ترا
چه می دوی پی این سایه های پا به رکاب؟
بس است سایه آن سرو پایدار ترا
مشو به سنگدلی های خویشتن مغرور
که ترکتاز حوادث کند غبار ترا
قدم برون منه از حد لاغری زنهار
که می کشد فلک سفله زیر بار ترا
به هوش باش که تمهید بی سرانجامی است
اگر مساعدتی کرد روزگار ترا
چو داغ لاله به غیر از ستاره سوختگی
چه گل شکفت درین موسم بهار ترا؟
عجب که گرد تو برخیزد از زمین صائب
چنین که خواب گران کرده سنگسار ترا