عجب که یک دلِ خوش در جهان شود پیدا
ز شورهزار کجا گلسِتان شود پیدا؟
این شعر به مضامینی همچون بودن و نبودن، عشق و غم، و حقیقت و ظاهر پرداخته است. شاعر در ابتدا به دشواری یافتن دل خوش در دنیای پر از مشکلات اشاره میکند و میگوید که گلستان در دشت شورهزاری به وجود نمیآید. او سپس به گذر عمر و اهمیت نگهداری از ارزشها با تمثیلهای بینظیری میپردازد و تأکید میکند که باید به جای تندخویی و بیرحمی، آرامش و صلح را در روابط انسانی حفظ کرد. شاعر حسرتهایی را عنوان میکند که در دنیای واقعی ممکن است اتفاق بیفتند و بیان میکند که چگونه در ظواهر خوب میتواند نکات منفی وجود داشته باشد. در نهایت، او بر ضرورت بلندپروازی و تلاش در زندگی تأکید دارد و میگوید که با همت و کمال انسانی، میتوان به دستاوردهای عالی دست یافت. با استفاده از تصاویری زیبا، شاعر به عمق احساسات انسانی و ناپایداریهای زندگی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عجب که یک دلِ خوش در جهان شود پیدا
ز شورهزار کجا گلسِتان شود پیدا؟
مده چو تیرِ هوایی به بادْ عمرِ عزیز
کشیده دارْ کمان تا نشان شود پیدا
مزن چو تیغ به هر سنگْ گوهرِ خود را
خموش باش که سنگِ فسان شود پیدا
عزیز دار چو اکسیر خاکساران را
که ماه مصر در این کاروان شود پیدا
کجیّ و راستی خلق را محک سَفَرَست
که حالِ تیرِ جدا از کمان شود پیدا
ز چهرهسازیِ گل مطلبِ بهار این است
که عندلیب در این گلسِتان شود پیدا
چه خامهها که در انشایِ شوق شد کوتاه
نشد که شیری از این نیسِتان شود پیدا
حضور، پردهٔ بیناییَست و پنبهٔ گوش
که قدرِ بلبلِ ما در خزان شود پیدا
ز هم جدا نَبُود نوش و نیشِ این گلشن
که وقتِ چیدنِ گلْ باغبان شود پیدا
چنین که همت ما را بلند ساختهاند
عجب که مطلبِ ما در جهان شود پیدا
اگر تو آینهٔ سینه را کنی پرداز
هزار طوطیِ شیرینزبان شود پیدا
کدام نوش که در وی نهفته نیشی نیست؟
نفاقِ بیشتر از دوستان شود پیدا
توان برید چو مقراض صائب از عالم
در این زمانه اگر همزبان شود پیدا