غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۵۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

گر به گلزار بری آن رخ افروخته را

گل به بلبل نگذارد جگرسوخته را

۲

هر که پوشد ز جهان چشم، نماند بی رزق

طعمه از دست بود باز نظر دوخته را

۳

نکند چرخ تعدی به جگرسوختگان

سرمه در کار نباشد نفس سوخته را

۴

منت زلف مکش دل چو گرفتار تو شد

رشته حاجت نبود طایر آموخته را

۵

نیست حاجت شب پروانه ما را به چراغ

شمع از خود بود این بال و پر افروخته را

۶

دلت ای غنچه محال است سبکبار شود

تا نریزی ز بغل این زر اندوخته را

۷

ایمن از زخم زبان شد ز خموشی صائب

نیست اندیشه ز سوزن دهن دوخته را

بازگشت به سروده‌های صائب