نیست آسودگی از سیر و سفر مجنون را
سنگ اطفال شود کوه و کمر مجنون را
شعر به تصویر کشیدن زندگی و عشق مجنون نسبت به لیلی میپردازد. در این شعر، مجنون در مسیری پر از درد و شوق سفر میکند و نشاندهنده طبع آزاد و بیپروا اوست. او تنها با عشقش به لیلی سفر میکند و نیازی به انجام آن ندارد. تاج و زیبایی او از داغی ناشی از عشقش به دست آمده است. مجنون در دشت در جستجوی لیلی است و زندگیاش به شدت تحت تأثیر عشق قرار گرفته است. همچنین از سختیهای سفر و دلتنگیهای خود سخن میگوید، و در نهایت اشاره میکند که حتی اگر دنیا از نظر مادی زیبا باشد، عشق او به لیلی فراتر از هر چیز دیگری است. زندگی او نمادین و تحت تأثیر عشق بیپایانش به لیلی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیست آسودگی از سیر و سفر مجنون را
سنگ اطفال شود کوه و کمر مجنون را
توشه از پاره دل، راحله دارد از شوق
نیست حاجت به سرانجام سفر مجنون را
سر آزاده به اسباب نمی پردازد
موی ژولیده بود بالش پر مجنون را
تاجش از داغ جنون، دامن صحرا اورنگ
موجه ریگ روان است کمر مجنون را
چشم آهوست سیاهی به سیاهی بلدش
نیست در کار دلیلی به سفر مجنون را
نیست صاحب نظران را ز نظر بند گزیر
نگذارند غزالان ز نظر مجنون را
تاج شاهان جهان گر ز زر و سیم بود
از مه و مهر بود افسر زر مجنون را
می خورد گرد عبث محمل لیلی در دشت
نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را
تو که از شیشه دلانی حذر از سختی کن
که بود رطل گران، کوه و کمر مجنون را
خبر از خرده راز دل لیلی دارد
گرچه از هر دو جهان نیست خبر مجنون را
عرض گوهر مده ای خواجه که فارغ دارد
دل پر آبله از گنج گهر مجنون را
گر در آن زلف ندیدی دل بی تاب مرا
در سیه خانه لیلی بنگر مجنون را
گر به ظاهر به نظر چشم غزالان دارد
هست در پرده تماشای دگر مجنون را
می شود تار سیه خیمه لیلی صائب
مد آهی که برآید ز جگر مجنون را