میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را
چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟
این شعر به میزبانی و مهماننوازی اشاره دارد و نشان میدهد که اگر میهمان واقعی باشد، نیازی به تزیینات و آراستگی نیست. شاعر آرزو میکند کسی که بر قبرش گل ریخته، یک بار به خانهاش بیاید. در ادامه، به بیپروایی و لذتهای زودگذر اشاره میکند و میگوید که نباید به آینده فکر کرد بلکه باید از لحظه حال استفاده کرد. با توصیفاتی از عشق و زندگی، شاعر به ناپایداری و گذر عمر میپردازد و از تضاد شادی و غم سخن میگوید. او همچنین به اهمیت زمان و ضرورت در کارها اشاره میکند و در نهایت به عشق و وصال اشاره دارد و زندگی را به بوسهای از دور یاد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را
چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟
کاش یک بار به سر منزل ما می آمد
آن که بر تربت ما ریخت گل و ریحان را
پیشدستی کن و دیوان خود امروز بپرس
چه ضرورست به فردا فکنی دیوان را؟
چه کند پرده ناموس به بی تابی عشق؟
بادبان بال و پر سیر بود طوفان را
شادیی کز ته دل نیست، کدورت به ازوست
خون کند خنده سوفار دل پیکان را
پیر را حرص دوبالا شود از رفتن عمر
بیشتر گرم کند جستن گو، چوگان را
هر که بی حد شود، از حد نکند پروایی
چه غم از محتسب شهر بود مستان را؟
بس که در لقمه من سنگ نهفته است فلک
بی تأمل نگذارم به جگر دندان را
کار موقوف به وقت است که چون وقت رسید
خوابی از بند رهانید مه کنعان را
بست بر خاک ز بی بال و پری صائب نقش
مگر از دور زمین بوس کند جانان را