هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا
با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟
در این شعر، شاعر از عشق و تشنگی خود به معشوق سخن میگوید. او هوش و ذکاوت معشوق را ستایش میکند و مینویسد که چگونه این هوش، هوش خود او را تحت تاثیر قرار داده است. شاعر با بیان احساساتش، نشان میدهد که چقدر مشتاق دیدار معشوق است و حتی اگر معشوق عرقآلود و خسته باشد، باز هم به آغوش او میآید. او از شور و شوقی سخن میگوید که نمیتواند فراموش کند و به ناراحتیهای ناشی از دوری از معشوق اشاره میکند. شاعر به شب زلف معشوق و خوابهایش اشاره کرده و بیان میکند که خود را مانند یک فاخته احساس میکند که از محبت معشوق دور است. در نهایت، احساسات عمیق و غمانگیز او درباره عشق و آرزوها را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا
با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟
گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا
شور عشق و نمک حسن گلو سوزم من
نیست ممکن که توان کرد فراموش مرا
نه چنان گرم شد از آتش گل سینه من
که دم سرد خزان افکند از جوش مرا
دست بسته است کلید در گنجینه من
میگشاید گره از دل، لب خاموش مرا
شبِ زلفِ سیه، افسانه خوابم شده بود
ساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا
منم آن فاخته صائب که ز خود دارد دور
در ته پیرهن آن سرو قباپوش مرا