چون می کهنه چه شد گر نبود جوش مرا؟
شور صد بزم بود در لب خاموش مرا
شاعر در این غزل از احساسات عمیق و درونی خود سخن میگوید. او به یاد میآورد که چگونه عشق و شور زندگیاش درونش پنهان شده و به مانند می کهنه، فقدان جوش و نشاط را تجربه میکند. او با انتقاد از اجتماع و تظاهر به دینداری، حالت خود را توصیف میکند و میگوید که با وجود فرسودگی و مشکلات، درونش هنوز جوش و خروشی دارد. او به زیباییها و زشتیهای عشق اشاره میکند و احساس ناامیدی از بیداری و تماشا کردن معشوق را بیان میکند. در نهایت، شاعر به گذر عمر اشاره کرده و ابراز میکند که چقدر لحظات زندگیاش به آرامی سپری میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون می کهنه چه شد گر نبود جوش مرا؟
شور صد بزم بود در لب خاموش مرا
می کشم تهمت سجاده تزویر از خلق
گرچه فرسوده شد از بار سبو دوش مرا
جوش بی تابی من چون دل دریا ذاتی است
عارضی نیست چو خم سینه پر جوش مرا
بحر را کرد نهان در ته سرپوش حباب
آن که زد مهر ادب بر لب خاموش مرا
قدرم این بس که ز خاطر نروم پش نظر
من که باشم که نسازند فراموش مرا؟
شد ز بیداری من صبح قیامت نومید
برد از بس که تماشای تو از هوش مرا
تا سبوی که درین میکده بر جا مانده است؟
که ردا هر نفسی می فتد از دوش مرا
چشم من واله موی قلم نقاش است
نفریبد به خط و خال، بناگوش مرا
تا درین باغ چو گل چشم گشودم صائب
می رود عمر به خمیازه آغوش مرا