برسانید به خاک قدم یار مرا
که رسانید به جان این دل بیمار مرا
غزل به زیبایی احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از دوری و بیوفایی معشوق را بیان میکند. شاعر از دلتنگی و بیماری عاشقانهاش سخن میگوید و از معشوق میخواهد که به خاک او برسد و بر دل رنجکشیدهاش رحم کند. او از زخمهای غیوری که بر دلش نشسته و غصهای که در وجودش دارد میگوید. شاعر همچنین به تلخی روزگار و بیرحمی تقدیر اشاره میکند و از احساس ناتوانی در فرار از غم سخن میگوید. در نهایت، او غم و ناامیدی خود را به تصویر میکشد و به عشقش به عنوان منبعی از آرامش و دلخوشی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برسانید به خاک قدم یار مرا
که رسانید به جان این دل بیمار مرا
وقت نازک تر ازان موی میان گردیده است
می کنی رحمی اگر بر دل افگار مرا
زخمی غیرت خارم، ز چمن بیزارم
می گزد خنده گل بیشتر از خارمرا
عقده در کار من از غنچه دهان دگرست
ناخن گل نگشاید گره از کار مرا
شکوه از کوتهی بخت، گل بی دردی است
می رسد نیش ز خار سر دیوار مرا
گوهر قدر خود و قیمت من می شکنی
مبر ای چرخ فرومایه به بازار مرا
به سلم خاک مرا پیر مغان خشت زده است
که برون می برد از خانه خمار مرا؟
آنقدر صائب از اوضاع جهان دلگیرم
که غم از دل نبرد خنده دلدار مرا