آنچنان عشق تو بدخوی برآورد مرا
که تسلی به دو عالم نتوان کرد مرا
این شعر بیانگر عمیقترین احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از عشق و زندگی است. شاعر از عشق توصیف کرده که او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و حتی تسلی در دو دنیا (دنیا و آخرت) برایش ممکن نیست. او خود را بهعنوان داغی میبیند که از آغاز خلق آفرینش پرورده شده و تلخی مرگ را در کنار شیرینی عشق تجربه میکند. شاعر از ترس فراموش شدن دردهایش در خواب عدم سخن میگوید و خود را بهعنوان یک خار یتیم در بیابان توکل میشناساند. او جهشهایی را که در زندگیاش تجربه کرده، از جمله عدم انتظار ثمر از عشق و تقدیر، بیان میکند. در نهایت، او به تلاشهای زمان میپردازد که او را به امروز رساندهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آنچنان عشق تو بدخوی برآورد مرا
که تسلی به دو عالم نتوان کرد مرا
منم آن داغ که از صبح ازل پرورده است
در سراپرده دل، عشق جوانمرد مرا
تلخی مرگ به کامم می لب شیرین است
بس که کرده است جهان حادثه پرورد مرا
نیست اندیشه ام از خواب عدم، می ترسم
که فراموش شود چاشنی درد مرا
عرق غیرت پیشانی خورشیدم من
نفس صبح قیامت نکند سرد مرا
در بیابان توکل منم آن خار یتیم
که به صد خون جگر آبله پرورد مرا
گر چو خورشید به خود تیغ زنم معذورم
طرفی نیست درین عالم نامرد مرا
گل نچیدم به امید ثمر از یار و فلک
بازیی کرد که از هر دو برآورد مرا
بود هر ذره من در کف بادی صائب
سالها گشت فلک تا به هم آورد مرا