آن که سوز جگر و دیده تر داد مرا
همچو شمع از تن خود زاد سفر داد مرا
این شعر بیانگر درد و رنجی است که شاعر از عشق و جدایی تجربه کرده است. او از سوز دل و اشکهایش صحبت میکند و میگوید که عشق او را به دریاهای عمیق احساسی کشانده است. همچنین، او به سختی قطع پیوند از فضای زیبای زندگیاش اشاره دارد و احساس خجلت میکند که نمیتواند به خوبی از تجربیاتش بهره ببرد. شاعر به ضعف بیناییاش در پیری اشاره میکند و نشان میدهد که این ضعف به بصیرت و درک عمیقتری از زندگی تبدیل شده است. در نهایت، او از درد و سختیهای زندگی میگوید و احساس میکند که در این دوران، هنرش به نوعی به او گوشمالی داده است، اما در عین حال، همواره با چالشهای متعددی روبرو بوده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن که سوز جگر و دیده تر داد مرا
همچو شمع از تن خود زاد سفر داد مرا
قطع پیوند ازین سبز چمن مشکل بود
خجلت بی ثمری برگ سفر داد مرا
عشق روزی که رسانید مرا خانه به آب
چشم تر غوطه به دریای گهر داد مرا
چون به فریاد من آن سرو خرامان نرسید
زین چه حاصل که چو گل زر به سپر داد مرا؟
گشت تا رشته من بی گره از همواری
ره به دل سبحه ز صد راهگذار داد مرا
چه شکایت کنم از ضعف بصر در پیری؟
که بصیرت عوض نور بصر داد مرا
قسمت یوسف بی جرم نشد از اخوان
گوشمالی که درین عهد هنر داد مرا
کو دماغی که برآرم ز گریبان سر خویش؟
من گرفتم که فلک افسر زر داد مرا
از دل سخت نداده است زمین قارون را
خاکمالی که درین دور هنر داد مرا
ریخت هر کس به رهم خار ز خصمی چون برق
صائب از بی بصری بال دگر داد مرا