در بیابان طلب، راهبری نیست مرا
سر پرواز به باد دگری نیست مرا
این شعر بیانگر احساس تنهایی و بیهدفی شاعر است. او در بیابان بیراهداری به سر میبرد و هیچ امیدی به تغییر وضعیت خود ندارد. شاعر خود را به عنوان غواصی معرفی میکند که در جستجوی جواهرات دل خود، فقط به درد و رنج رسیده است. او در سفر پر از رنج و دشواری، با ریگ روان همسفر است و هیچ خبری از منزل و امیدی ندارد. با وجود تلاطمهای زندگی، او خود را مانند پروانهای میداند که در آتش عشق میسوزد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هیچ چیز در زندگی ارزش ندارد مگر عشق و امید به بهبود وضعیت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در بیابان طلب، راهبری نیست مرا
سر پرواز به باد دگری نیست مرا
آن نفس باخته غواص جگرسوخته ام
که به جز آبله دل گهری نیست مرا
روزگاری است که با ریگ روان همسفرم
می روم راه و ز منزل خبری نیست مرا
می زنم بال به هم تا فتد آتش در من
از دل سنگ امید شرری نیست مرا
ساکن کشتی نوحم ز سبکباری خویش
چون خس و خار ز طوفان خطری نیست مرا
همه شب با دل دیوانه خود در حرفم
چه کنم، جز دل خود نامه بری نیست مرا
می توان رفت چو آتش به رگ و ریشه شمع
به دل آزاری پروانه سری نیست مرا
گرچه چون سرو، تماشاگه اهل نظرم
از جهان جز گره دل ثمری نیست مرا
خاطر امن به ملک دو جهان می ارزد
نیستم در هم اگر سیم و زری نیست مرا
می توانم شرری را به پر و بال رساند
در خور شمع اگر بال و پری نیست مرا
برده ام غنچه صفت سر به گریبان صائب
جز دل امید گشایش ز دری نیست مرا