گلِ داغ است اگر تاجِ زری هست مرا
اشک گلرنگ بود گر گهری هست مرا
این شعر به توصیف احساسات عمیق شاعر درباره عشق، درد و جدایی میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا و نمادین، احساسات خود را بیان میکند و میگوید که اگرچه در زندگی درد و زخمهای زیادی دارد، اما عشق و زیبایی هنوز هم وجود دارند و در دل او جای دارند. او به سیرت عشق و ارزشهای انسانی اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز نتوانسته او را از عشق و احساساتش جدا کند. در نهایت، او اعتراف میکند که عشق، حتی با وجود تمام زخمها و چالشها، همچنان رنگ و عمق زندگیاش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گلِ داغ است اگر تاجِ زری هست مرا
اشک گلرنگ بود گر گهری هست مرا
برگِ من زخمِ زبان است درین سبز چمن
سنگِ اطفال بود گر ثمری هست مرا
عکسِ من سایه فکنده است بر این آینهها
گر درین هفت صدف هم، گهری هست مرا
نیست در روی زمین سوخته جانی، ورنه
در دلِ سنگ گمانِ شرری هست مرا
خرده گیران نتوانند شدن پیشم تیغ
که ز گردآوری خود سپری هست مرا
جلوهٔ مه بود از آبِ روان روشن تر
گر به رخسارِ نکویان نظری هست مرا
دشمنِ خانگی از خصمِ برونی بَترست
هست از دیدهٔ خود گر خطری هست مرا
برو ای قاصد و زحمت ببر ای باد صبا
که هم از نامهٔ خود، نامهبری هست مرا
نیست جز سایهٔ بالای تو ای سروِ روان
در همه روی زمین گر دگری هست مرا
سری از بیضهٔ گردون نتوان بیرون برد
ورنه در پردهٔ دل، بال و پری هست مرا
دیدهٔ شور چو شبنم ز هوا می بارد
تا درین باغ چو گل مشتِ زری هست مرا
صد هنر پردهٔ یک عیب چو نتواند شد
زین چه حاصل که به هر مو هنری هست مرا؟
از شکستِ دلِ چون شیشه چرا اندیشم؟
که درین شیشه نهان شیشهگری هست مرا
رنگِ بست است شبِ بختِ سیاهم، ورنه
در دلِ سوخته آهِ سحری هست مرا
به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد
که به هر موی تو پیوسته سری هست مرا
نیست صائب به جز از آبلهٔ پای طلب
در ره عشق اگر همسفری هست مرا