تلخیِ عالمِ ناساز شراب است مرا
تریِ بدگهران عالمِ آب است مرا
در این شعر، شاعر احساسات عمیق و متناقض خود را نسبت به زندگی و عشق بیان میکند. او تلخی زندگی را به شراب نسبت میدهد و از آن به عنوان نوشیدنی دردآور یاد میکند. عشق و دوستی را تنها منبع بیداری و شادی میداند و به تلخیها و چالشهای زندگی اشاره میکند که باعث میشود انسان به خواب برود. همچنین، او به زیبایی و دشواری روابط اجتماعی پرداخته و به عدم تمایل به تحمل سختیها اشاره میکند. در نهایت، از عدم توجه به خوبی و بدیهای دنیا سخن میگوید و تأکید میکند که دغدغهاش بیشتر در ارتباط با دل و عشق است تا نیکی و بدیهای روزگار.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تلخیِ عالمِ ناساز شراب است مرا
تریِ بدگهران عالمِ آب است مرا
تا ازان روی عرقناک، نظر دادم آب
آبِ حیوان به نظر موجِ سراب است مرا
لب به دریوزهٔ می تلخ نسازم چون جام
آبرو جمع چو شد، عالمِ آب است مرا
نیست بیسوختگان شورِ مرا چون آتش
می ز خونابهٔ دلهای کباب است مرا
جز درِ دوست که بیداری دل می بخشد
تکیه بر هر چه کنم باعثِ خواب است مرا
میدهد شادیِ بیدرد مرا غوطه به خون
خندهٔ کبکِ دَری، چنگِ عقاب است مرا
می دهم عرض به دشمن گرهِ مشکلِ خویش
از هوا چشمِ گشایش چو حباب است مرا
گرچه همخانهٔ دریای گرامیگهرم
چون صدف، دانهٔ روزی ز سحاب است مرا
کمتر از جنبش ابروست مرا دورِ نشاط
خوشدلی چون مهِ نو پا به رکاب است مرا
تلخی زهرِ عتاب است گوارا بر من
با شکرخندهٔ خوبان شکراب است مرا
مطلب افتاده مرا تندی و بدخویی تو
غرض از نامه نه امیدِ جواب است مرا
حسن، بی پرده کند آبِ نگه را، ورنه
دست، گستاخ به آن بندِ نقاب است مرا
راست کیشم، به نشان میرسد آخر تیرم
خود حسابم، چه غم از روز حساب است مرا؟
نیست کاری به بد و نیکِ جهانم صائب
رویِ دل از همه عالم به کتاب است مرا