عشق سازد ز هوس پاک دل آدم را
دزد چون شحنه شود امن کند عالم را
این شعر درباره عشق و ارتباط عمیق انسانی صحبت میکند. نویسنده به تصویرهای زیبایی از عشق و تاثیر آن بر زندگی انسانها میپردازد. عشق، پاکی و صفا به دل آدمی میدهد و جهان را امنتر میکند. نویسنده به استفاده از عناصر طبیعت مانند آب و گل اشاره میکند و بر لزوم ارتباط نزدیک با معشوق تاکید دارد. شعر همچنین به تلخیها و چالشهای زندگی و عشق اشاره میکند و بیان میکند که واقعیات جامعه به احترام کلام حق برمیخیزند. از دیگر مضامین شاعر، زیبایی و ارزش انسانهای آزاده و بیادعاست. در نهایت، نویسنده از شعلهی وجود عشق و احساس درون خود سخن میگوید و آرزو دارد که این شعله همیشه روشن بماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق سازد ز هوس پاک دل آدم را
دزد چون شحنه شود امن کند عالم را
آب جان را چو گهر در گره تن مگذار
چون گل و لاله به خورشید رسان شبنم را
در وصالیم و همان خون جگر می نوشیم
تلخی از دل نبرد قرب حرم زمزم را
عالم از جای به تعظیم کلامش خیزد
هر که چون صبح برآرد به تأمل دم را
رم آهوی حرم پای گرانخواب شود
چون به دوش افکنی آن زلف خم اندر خم را
قفس شیر نگشته است نیستان هرگز
عشق آن نیست که بر هم نزند عالم را
شور و غوغا نبود در سفر اهل نظر
نیست آواز درا قافله شبنم را
زینت مردم آزاده بود بی برگی
محضر جود بود دست تهی حاتم را
چه خبر از دل آواره ما خواهد داشت؟
مست نازی که ندارد خبر عالم را
صائب از شعله آه تو، که روشن بادا!
می توان خواند شب تار خط درهم را