سخن آن است که از جای درآرد دل را
حدی آن است که دیوانه کند محمل را
این شعر به بررسی ماهیت سخن، عشق و احساسات انسانی میپردازد. شاعر تأکید میکند که سخن باید از دل برآید و تأثیرگذار باشد و سخنان بیحسامتی ارزشی ندارند. او اشاره میکند که شراب خاصیتی دارد که انسان را بیدار میکند و لزوم دوری از علایق مادی برای دستیابی به سبکباری را یادآور میشود. شاعر همچنین به عشق بهعنوان یک درد پنهان اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که انتقاد از دیگران نه تنها بیفایده است بلکه به عقل و خرد آسیب میزند. در نهایت، او از فرد خواسته میشود که از وابستگیها رها شده و به عمق وجود بپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سخن آن است که از جای درآرد دل را
حدی آن است که دیوانه کند محمل را
باده آن است که خشت از سر خم بردارد
عالم آن است که بیدار کند جاهل را
سخن پوچ همان به که نیاید بر لب
چه کمال از کف بی مغز بود ساحل را؟
خانه زادست نشاط دل خونین جگران
مطرب از بال و پر خویش بود بسمل را
گر شوی مرغ، همان بال ترا دام ره است
تا سبکبار نسازی ز علایق دل را
محو دلجویی پروانه بود روی دلش
شمع دارد به زبان گرچه همه محفل را
بی سخن، قابل تحسین نبود احسانش
هر که محتاج به گفتار کند سایل را
باغ را در گره غنچه نهان ساخته اند
با خبر باش که بر هم نزنی یک دل را
عشق داغی است که مرهم نکند پنهانش
چند بر چهره خورشید بمالی گل را؟
نیست با اهل خرد سنگ ملامت را کار
نقطه بر سر نگذارند خط باطل را
صائب از خود بفشان گرد علایق زنهار
کاین غباری است که پوشیده کند منزل را