شانه گر باز کند زلف گرهگیرش را
نی به ناخن شکند پنجه تدبیرش را
این شعر به زیبایی و جذابیت زلف معشوق پرداخته و احساسات و افکار شاعر را به تصویر میکشد. شاعر درباره دلباختگی و شیفتگی نسبت به زلفهای معشوق سخن میگوید و توصیفاتی نمادین از عشق و زیبایی را به کار میبرد. او از دیوانهسازی زلف معشوق و تاثیر آن بر قلب و روح خود صحبت میکند. همچنین، درد و لذتی که از عشق میبرد را با تصاویری مانند لب زخمی و گل خورشید بیان میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که هیچ چیز نمیتواند زیبایی و جذابیت معشوق را به تصویر بکشد و او به دنبال عشق و زیبایی است، حتی اگر شده به خاطر آن خود را در معرض آسیب قرار دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شانه گر باز کند زلف گرهگیرش را
نی به ناخن شکند پنجه تدبیرش را
هر که دیوانه آن زلف چو زنجیر شود
چرخ در گوش کشد حلقه زنجیرش را
گل خورشید ز هر ذره به دامن چیند
هر که آرد به نظر حسن جهانگیرش را
در دو عالم شود انگشت نما چون مه نو
لب زخمی که ببوسد لب شمشیرش را
چون هدف، گردن امید برافراخته ام
تا چو مژگان به نظر جای دهم تیرش را
از شکر خنده آن طفل دل عالم سوخت
دایه آمیخت همانا به شکر شیرش را
چه دهی پشت به دیوار درین خانه که هست
هر نفس صورتی آیینه تصویرش را
سنگ کم می شمرد لعل و گهر را صائب
به چه از راه برم چشم و دل سیرش را؟