غزلیات

غزل شمارهٔ ۵۰۸

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

تا به حدی است لطافت رخ پرتابش را

که عرق داغ کند لاله سیرابش را

۲

تا به دامان قیامت نشود چشمش خشک

یک نظر هر که ببیند گل سیرابش را

۳

وحشت از صحبت مجنون نکند چشم غزال

می توان یافت گرفته است رگ خوابش را

۴

گر فتد راه به دریای دلم طوفان را

حلقه گوش کند حلقه گردابش را

۵

کعبه و بتکده بی جلوه مستانه یار

آسیایی است که انداخته اند آبش را

۶

جوهر آن مژه صائب زره زیر قباست

این چنین ساده مبین تیغ سیه تابش را

بازگشت به سروده‌های صائب