گر نبینیم به خلوت رخ چون ماه ترا
کسی از ما نگرفته است سر راه ترا
شاعر در این شعر به عشق و دلتنگی میپردازد. او میگوید که اگر نتوانیم در خلوت زیبایی چهره معشوق را ببینیم، دیگران نیز نمیتوانند او را فراموش کنند. او با اشاره به درد و رنج خود از دوری معشوق، به حالت زاری و کمبود احساسات اشاره میکند. شاعر همچنین به تلاش خود برای یادآوری معشوق و عشقش به او میپردازد و بیان میکند که خاطرات و احساساتش نسبت به او همیشه در ذهنش میچرخد. او در نهایت به ناامیدی و آرزوهای دور و درازی اشاره میکند که همچنان در دلش وجود دارند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر نبینیم به خلوت رخ چون ماه ترا
کسی از ما نگرفته است سر راه ترا
غیر می خوردن پنهان همه شب با اغیار
نیست تعبیر دگر، خواب سحرگاه ترا
گرچه صد شیشه دل پیش تو بر سنگ زدند
نشنید از دل چون سنگ، کسی آه ترا
برنداری به نگه دلشده ای را از خاک
که به مژگان همه شب پاک کند راه ترا
نور آیینه فزون می شود از خاکستر
ابر خط کم نکند روشنی ماه ترا
هر چه در خاطر من می گذرد می دانی
غافل از خویش کنم چون دل آگاه ترا؟
آن مهی یک شب و سی شب بود این مالامال
نسبتی نیست به مه،جام شبانگاه ترا
غیر افسوس نهال تو ندارد ثمری
باد پیوسته به دست است هوا خواه ترا
بحر مواج بود عالم از آغوش امید
تا که در هاله آغوش کشد ماه ترا؟
نیست ممکن که نگردد دلش از درد دو نیم
هر که صائب شنود ناله جانکاه ترا