طالعی کو، که کشم مست در آغوش ترا؟
بوسه تاراج کنم زان لب می نوش ترا
این شعر درباره عشق و دلدادگی است. شاعر به زیبایی معشوق و تاثیر آن بر خود اشاره میکند. او از احساس مستی و شوق در آغوش گرفتن معشوق میگوید و به بوسهای که از لبهای او میخواهد اشاره میکند. شاعر زلفهای پریشان معشوق را زیباتر از پر و بال پریزاد میداند و نمیتواند از شراب عشق او بیخبر بماند. همچنین، بیان میکند که چشم معشوقش خسته از کلمات است و نیازی به صحبت ندارد. در نهایت، شاعر احساس ناامیدی و درد ناشی از فراموشی را ابراز میکند و میگوید که یاد معشوق همیشه در ذهنش زنده است، حتی اگر او را فراموش کرده باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
طالعی کو، که کشم مست در آغوش ترا؟
بوسه تاراج کنم زان لب می نوش ترا
از پر و بال پریزاد خوش آیندترست
جلوه زلف پریشان به بر و دوش ترا
لب میگون نتوانست ترا کردن مست
نیست ممکن می لعلی برد از هوش ترا
خواهد از چشمه خورشید برآوردن گرد
گر چنین خط دمد از صبح بناگوش ترا
نیست لازم لب نازک به سخن رنجه کنی
چشم گویاست زبان لب خاموش ترا
نه چنان فصل بهار تو بود بر سر جوش
که دم سرد خزان افکند از جوش ترا
بود ممکن که تو بی رحم ز من یاد کنی
می توانستم اگر کرد فراموش ترا