خام ماندم ز می کهنه کشیدم تا دست
نشود هیچ مرید از قدم پیر جدا!
این شعر به بیان احساسات عمیق و تناقضات درونی میپردازد. شاعر از تجربههای خود در مورد عشق و روحانیت صحبت میکند و بر این نکته تأکید میکند که وابستگی و تلاش برای درک عشق نباید به شعور محدود باشد. او به بررسی دلایل پراکندگی ذهن و قلبش میپردازد و اشاره میکند که هدف در زندگی نمیتواند از مسیر عشق و آگاهی جدا باشد. همچنین، او بر پیوند ناگسستنی احساسات، مثل عشق و جنون، تأکید میکند و به این نتیجه میرسد که هیچ چیز نمیتواند اصل وجود را از جوهر خود جدا کند. در نهایت، شاعر تلاش میکند تا به آزادی از قید و بندهای زندگی برسد و به جنون و عشق به عنوان بخشی از وجودش نگاه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خام ماندم ز می کهنه کشیدم تا دست
نشود هیچ مرید از قدم پیر جدا!
خاطر جمع مرا چند پریشان دارد؟
خواب آشفته جدا و غم تعبیر جدا
همت آن است که موقوف نباشد به شعور
اوست حاتم که به طفلی نخورد شیر جدا
سرما و خط تسلیم به هم پیوسته است
هدف ما نشود از قدم تیر جدا
دل ما گرم طلب بود همان در دل خاک
این تب گرم نگردید ازین شیر جدا
شوری از بخت نبردیم به تدبیر برون
ما که کردیم مکرر شکر از شیر جدا
صائب آن روز که از قید جنون شد آزاد
شیونی خاست ز هر حلقه زنجیر جدا
دل چسان گردد ازان زلف گرهگیر جدا؟
نشود جوهر از آیینه به شمشیر جدا