غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۸۳

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

خام ماندم ز می کهنه کشیدم تا دست

نشود هیچ مرید از قدم پیر جدا!

۲

خاطر جمع مرا چند پریشان دارد؟

خواب آشفته جدا و غم تعبیر جدا

۳

همت آن است که موقوف نباشد به شعور

اوست حاتم که به طفلی نخورد شیر جدا

۴

سرما و خط تسلیم به هم پیوسته است

هدف ما نشود از قدم تیر جدا

۵

دل ما گرم طلب بود همان در دل خاک

این تب گرم نگردید ازین شیر جدا

۶

شوری از بخت نبردیم به تدبیر برون

ما که کردیم مکرر شکر از شیر جدا

۷

صائب آن روز که از قید جنون شد آزاد

شیونی خاست ز هر حلقه زنجیر جدا

۸

دل چسان گردد ازان زلف گرهگیر جدا؟

نشود جوهر از آیینه به شمشیر جدا

بازگشت به سروده‌های صائب