سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا
صحبت شیر و شکر، شیشه و سنگ است اینجا
این شعر به تضادهای زندگی و عشق پرداخته و بیان میکند که در دنیای کنونی، صحبت از صلح و محبت بیمعناست و تمامی آنچه در اطراف ماست، جنگ و ستیز است. شاعر به چالشهای دلشکنی و نارضایتی از عشق اشاره میکند و میگوید که در این دلتنگیها، تنها پشیمانی حاصل میشود. عشق حقیقی به دامن یار وابسته است و هر گونه وابستگی دیگر، به نوعی قید و بند است. همچنین، خطرات عشق و ناتوانی در درک عمیق آن به تصویر کشیده شده و در نهایت اشاره شده که در این دنیا، حتی در جستجوی محبت و زیبایی نیز، با مشکلات و موانع زیادی روبرو هستیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا
صحبت شیر و شکر، شیشه و سنگ است اینجا
حاصل دلشکنی غیر پشیمانی نیست
مومیایی، عرق خجلت سنگ است اینجا
چه کند کوچه و بازار به دیوانه ما؟
دامن دشت جنون سینه تنگ است اینجا
عشق در هر چه زند دست به جز دامن یار
گرچه تسبیح بود، قید فرنگ است اینجا
خشم خونخوار تو از لطف رباینده ترست
چشم آهو خجل از داغ پلنگ است اینجا
حسن مستور به عاشق نتواند پرداخت
عکس طوطی به دل آینه زنگ است اینجا
قدر اگر می طلبی بر در بیرنگی زن
که گهر، خوار به اندازه رنگ است اینجا
کام ما بی سخن تلخ نگردد شیرین
گر همه شیره جان است، شرنگ است اینجا
عجز این نشأه، توانایی آن نشأه بود
از صراط آن گذر در است، که لنگ است اینجا
خطر قلزم عشق است به مقدار شعور
زورق بیخبران کام نهنگ است اینجا
کیست صائب سبک از دشت علایق گذرد؟
دامن ریگ روان در ته سنگ است اینجا