کسوفی هست دایم آفتاب زندگانی را
سیاهی لازم افتاده است آب زندگانی را
این شعر به توصیف زندگی و چالشهای آن میپردازد. شاعر از کسوف و تاری که بر زندگی سایه افکنده سخن میگوید و بر ضرورت وجود دوستان و ارتباطات انسانی تأکید میکند. او به تنهایی و انزوا به عنوان عاملی منفی اشاره کرده و بر این باور است که زندگی بدون دوستی و همراهی، چیزی جز مرگ نیست. در ادامه، شاعر به سرنوشت و قیامت اشاره میکند و تأکید میکند که آنچه در این زندگی به دست میآوریم، در قیامت باید پاسخگو باشیم. او همچنین به گذر زمان و پیری اشاره میکند و نشان میدهد که جوانی و زندگی فرصتی گذراست. در نهایت، او زندگی را عالم پر از تغییر و تحولات میداند که باید از آن بهرهبرداری کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کسوفی هست دایم آفتاب زندگانی را
سیاهی لازم افتاده است آب زندگانی را
مده چون غافلان سر رشته تار نفس از کف
که بی شیرازه می سازی کتاب زندگانی را
حیات جاودان بی دوستان مرگی است پا بر جا
به تنهایی مخور چون خضر آب زندگانی را
بساط آفرینش را دل آگاه چون باشد؟
که خواب مرگ، بیداری است خواب زندگانی را
عنان سیل را هرگز شکست پل نمی گیرد
نگردد قد خم مانع شتاب زندگانی را
اگر نسیه است فردای جزا پیش گرانخوابان
قیامت نقد باشد، خود حساب زندگانی را
نباشد برق عالمسوز را رنگی ز خاکستر
ز دوزخ نیست پروایی کباب زندگانی را
خمار باده شب می کند گل در سحرگاهان
قیامت می کند تعبیر خواب زندگانی را
سیه گردد به اندک فرصتی روز کهنسالان
لب بامی است پیری آفتاب زندگانی را
کنم خاک عدم را توتیا، تا کرده ام صائب
تماشا عالم پر انقلاب زندگانی را