تکلف نیست در گفتار رند لاابالی را
چنانت دوست میدارم که عاشق شعرِ حالی را
این شعر بیانگر عشق و زیبایی است و به برخی از نمادها و تصورات شاعرانه اشاره میکند. شاعر احساس عمیق خود را نسبت به معشوق توصیف میکند و به ویژگیهای ظاهری و باطنی او اشاره دارد. او از خمار عشق و جذابیتهای معشوق سخن میگوید و به ارتباط میان جسم و روح اشاره میکند. همچنین، شعری با بار فلسفی است که به ناپایداری و گذر زمان پرداخته و دلتنگی و هجران را در پی وصل عاشقانه میبیند. شاعر در نهایت به زیبایی آن لحظات کودکانه و عشق در سنین جوانی اشاره میکند و به نمادهایی چون گل و خار، چراغ و شمع و آینه میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تکلف نیست در گفتار رند لاابالی را
چنانت دوست میدارم که عاشق شعرِ حالی را
خمارآلودهٔ یوسف به پیراهن نمیسازد
ز پیش چشم من بردار این مینای خالی را
ز فکر پیچ و تاب آن کمر بیرون نمیآیم
که هجران نیست در پی، وصلِ معشوقِ خیالی را
ز پیش دل حجاب جسم را بردار چون مردان
به گل تا کی برآری پیش ایوان شمالی را؟
مه نو مینماید گوشهٔ ابرو، تو هم ساقی
چو گردون بر سر چنگ آر، آن جام هلالی را
گل از خار سر دیوار میچیند نگاه من
بهار خویش میدانم خزانِ خشکسالی را
لباس خودنمایی چشمِ بد در آستین دارد
نگیرد خار دامن جامهٔ پوشیدهحالی را
نمیلرزد چراغ داغ عشق از دامن محشر
چه پروا از نسیم صبح شمع لایزالی را؟
توان ایام طفلی چند روزی دادِ عشرت داد
نمیدانند طفلان حیف قدر خردسالی را
نزاکت آنقدر دارد که در وقت خرامیدن
توان از پشت پایش دید نقش روی قالی را
اگر آیینهرویی در نظر میداشتم صائب
به طوطی میچشاندم شیوه شیرینمقالی را