دلم خاک مراد خویش داند نامرادی را
کند گرد یتیمی گوهرم گرد کسادی را
در این شعر، شاعر به احساس ناامیدی و تنهایی خود میپردازد. او میگوید که دلش رنج و ناکامی را درک میکند و از یتیمی و کسادی زندگیاش گلهمند است. شادی از دلش دور است و نمیتواند در او جایی داشته باشد. او به سختی زندگی و بیمعنایی آن اشاره میکند و میگوید که زندگی در خفت و ذلت از زندگی با احترام اما ناقص بهتر است. در نهایت، او از خلوت و دوری از یار خود سخن میگوید و حسرتی از نامرادی را در دل دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلم خاک مراد خویش داند نامرادی را
کند گرد یتیمی گوهرم گرد کسادی را
ز تنگی در دل پر خون من شادی نمی گنجد
ز من چون غنچه تصویر، رنگی نیست شادی را
نظر بست از تماشا بوالهوس، تا یار نو خط شد
خط ریحان غبار چشم باشد بی سوادی را
به خواری زیستن، از عزت ناقص بود بهتر
گوارا کرد بر من قیمت نازل کسادی را
چرا صائب برون آیم ز خلوت، من که می دانم
به از کنج دهان یار، کنج نامرادی را