گزیری از علایق نیست زیر چرخ یک تن را
رهایی نیست زین خار شل آیین هیچ دامن را
این شعر به بیان دشواریهای انسان در دستیابی به آزادی و رهایی از قید و بندهای مختلف میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که هیچ انسان نمیتواند به آسانی از زنجیرهای خود رها شود و این جدایی از عقل و منطق، به نوعی جنون تبدیل میشود. او همچنین به ناپایداری و گذرا بودن زندگی اشاره میکند و بر این باور است که آزادی واقعی نیازمند تلاش و همت مردان بزرگ است. در نهایت، شاعر به عدم امکان فرار از سیاهی و بخت بد اشاره میکند و بر این باور است که حق همیشه بیشتر از زیباییهای ظاهری و ظرافتهای زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گزیری از علایق نیست زیر چرخ یک تن را
رهایی نیست زین خار شل آیین هیچ دامن را
جنون دوری از عقل گرانجان کرد آزادم
که می گردد دل از سرگشتگی خالی فلاخن را
به پایان زود می آید، بود شمعی که روشنتر
درین عالم اقامت کم بود جانهای روشن را
میسر نیست آزادی ز خود بی همت مردان
که جز رستم برون می آورد از چاه بیژن را؟
دم جانبخش را تأثیر در آهن دلان نبود
نسازد قرب روح الله روشن، چشم سوزن را
ندارد سیری از روی نکو، چشم نظربازان
تهی چشمی نگردد کم ز مهر و ماه، روزن را
ندارد عاقبت بین شکوه صائب از سیه بختی
که حق بیش است بر آیینه از گلزار، گلخن را