چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟
که سازد طفل بازیگوش کاغذباد قرآن را
این شعر بیانگر احساسات عمیق و اندوهگینی است که شاعر نسبت به درد و رنج انسانها دارد. او به ستمگران اشاره میکند که ارزش دلهای پریشان را نمیدانند و به بیاحترامی به مقدسات میپردازند. شاعر از پنهانکاری و تهمتهای اجتماعی مینالد و بر ناتوانی انسان از رسیدن به حقیقت و زیبایی تأکید میکند. او به عشق و امیدی که به خاطر موانع و مشکلات از بین میرود، اشاره کرده و در نهایت به زیبایی و عمق احساسات انسانی پرداخته که نیازمند مراقبت و درک هستند. شعر به طور کلی تلاشی است برای درک عمیقتر از انسان و چالشهای او در جهان معاصر.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه داند آن ستمگر قدر دل های پریشان را؟
که سازد طفل بازیگوش کاغذباد قرآن را
اگر چون دیگران شمعی ز دلسوزی نمی آری
چراغان کن ز نقش پای خود خاک شهیدان را
رسایی داشتم چشم از شب وصلش، ندانستم
که در ایام موسم کعبه سازد جمع دامان را
زلیخا چون کشد بر روی یوسف نیل بدنامی؟
که گردد چاک تهمت، صبح صادق، پاکدامان را
ندارد حاصلی غیر از ندامت حیله اخوان
به پیه گرگ نتوان زشت کردن ماه کنعان را
به امید چه عاشق از خط تسلیم سرپیچد؟
که از کس نیست امید شفاعت صید قربان را
به غور حسن نتواند رسیدن چشم کوته بین
ز یوسف بهره ای غیر از گرانی نیست میزان را
ز جمعیت کف افسوس باشد حاصل ممسک
که از دریای گوهر، باد در دست است مرجان را
چو داغ لاله از زیر سیاهی برنمی آید
لب جان بخش او تر ساخت از بس آب حیوان را
به دریا صد گریبان چاک دارد از صدف صائب
کجا سوزد به خار خشک ما دل ابر نیسان را؟