مسوز ای سنگدل از انتظار می کبابم را
به درد باده کن تعمیر احوال خرابم را
غزل مورد نظر بیانگر احساسات عمیق یک عاشق است که در انتظار محبوبش در عذاب و رنج به سر میبرد. شاعر از درد و آتش عشق صحبت میکند که به آرامش و امید نیاز دارد. او به سنگدلی محبوب اشاره میکند و میخواهد که محبوبش به حال او ترحم کند و دیگر صبرش را بیشتر نکند. شاعر به تاثیرات عشق بر روح و روانش اشاره میکند و از تلخی زندگی بدون محبوب سخن میگوید. در نهایت، او ابراز میکند که هیچ چیز نمیتواند تسکیندهنده اضطرابش باشد و عشق بر تمام جوانب وجودش حاکم است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مسوز ای سنگدل از انتظار می کبابم را
به درد باده کن تعمیر احوال خرابم را
ادب پرورده عشقم، نیاید خیرگی از من
نسوزد آتش می پرده شرم و حجابم را
ازان چون موی آتش دیده یک دم نیست آرامم
که آتش طلعتان دارند نبض پیچ و تابم را
نمی شد شبنم من خرج دامان گل و نسرین
اگر یک ذره در دل مهر می بود آفتابم را
به دامان قیامت پاک نتوان کرد خون من
همین جا پاک کن ای سنگدل با خود حسابم را
همان از شوخ چشمی سر برآرم از گریبانش
اگر صدبار دریا بشکند بر هم حبابم را
نگردید از جهان بی نمک، شوری مرا حاصل
مگر شور قیامت خوش نمک سازد کبابم را
گوارا می شود چون می به کامم تلخی غربت
گر آن گل پیرهن بر پیرهن پاشد گلابم را
مگر برگ خزان دیده است اوراق حواس من؟
که بی شیرازه می سازد دم سردی کتابم را
چو ماه نو سر از پای تواضع بر نمی دارم
اگر با آن بزرگی آسمان گیرد رکابم را
مرا از نامه و پیغام صائب دل نیاساید
به حرف و صوت نتوان داد تسکین اضطرابم را