غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۹۴

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

نه آسان است بر گردن گرفتن کار عالم را

سلیمان بار دیگر چون گرفت از دیو خاتم را؟

۲

دل روشن اسیر رنگ و بو هرگز نمی گردد

در آتش می گذارد لاله و گل نعل شبنم را

۳

به آسانی به دست آورده ای دامان درویشی

چه می دانی ز درویشی چه لذتهاست ادهم را؟

۴

اگر دست زنان مصر شد قطع از مه کنعان

برید از هر دو عالم آن پسر مردان عالم را

۵

شود محشور در سلک بخیلان در صف محشر

اگر شهرت ز احسان مطلب افتاده است حاتم را

۶

می گلرنگ پیران را به حال خویش می آرد

نشاط عید اگر از ماه نو بیرون برد خم را

۷

ز چشم بد خرابات مغان را حق نگه دارد!

که دارد در بط می، شیر مرغ و جان آدم را

۸

دمی دارد می پا در رکاب زندگی صائب

به غفلت مگذران تا می توان زنهار این دم را

بازگشت به سروده‌های صائب