مجو از زاهدان خشک طینت گوهر عرفان
که از دریای گوهر، بهره خاشاک است ساحل را
این شعر به توصیف حالات درونی و تجربههای عارفانه میپردازد. شاعر به زاهدان و خشکطینتها اشاره میکند و آنها را از گوهر عرفان بیبهره میداند. او اهمیت احسان و دستگیری از نیازمندان را ذکر کرده و معتقد است که گریه کردن در پیش کسانی که احساس و درک نمیکنند، بیفایده است. غبار عشق جانان، آرامش دل را فراهم میآورد و زیبایی و لطافت در هر حالت و احساسی دیده میشود. شاعر همچنین به بیارزشی خون انسانها در مقابل شادی مرگ اشاره کرده و نغمههای دل را بدون مطرب دانسته است. نهایتاً، او با بیان اینکه با درد طلبش قانع است، به آرامش و راحتی درون اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مجو از زاهدان خشک طینت گوهر عرفان
که از دریای گوهر، بهره خاشاک است ساحل را
نباشد آدمی را هیچ خلقی بهتر از احسان
که بوسد دست خود، هر کس که گیرد دست سایل را
ندارد گریه کردن حاصلی در پیش بی دردان
میفشان در زمین شور صائب تخم قابل را
غبار خط جانان لنگر آرام شد دل را
که سازد توتیای چشم، طوفان دیده ساحل را
تفاوت نیست در لطف و عتاب و خشم و ناز تو
تو از هر در درآیی می کنی گلزار محفل را
نباشد خونبها آن را که شادی مرگ می گردد
نگیرد خون ما چون خون گل دامان قاتل را
سماع اهل دل را نغمه پردازی نمی باید
که باشد مطرب از بال و پر خود مرغ بسمل را
به چشم من که با درد طلب قانع ز مطلوبم
ره خوابیده دارد راحت و آرام منزل را