به زلف عنبرین روبند خوبان جلوه گاهش را
به نوبت پاس می دارند گلها خار راهش را
این شعر، زیبایی و جذابیتهای معشوق را توصیف میکند و احساسات شاعر را نسبت به او به تصویر میکشد. شاعر به زلفهای زیبا و دلربایی معشوق و تأثیر او بر اطرافیان اشاره میکند، و آنها را مانند زینت طبیعت و خاطرهای بیپایان میداند. او همچنین به ناتوانی خود در رسیدن به او و حسرت جدایی از معشوق میپردازد. حسرت و عشق به معشوق در این شعر بسیار مشهود است و شاعر از زیباییهایی که مشاهده میکند، روحش را غنی میسازد. در پایان، شاعر به غم و دردهایی که عشق به معشوق برایش به ارمغان آورده، اشاره میکند و درد دلتنگی و انتظار را در کلماتش میگنجاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به زلف عنبرین روبند خوبان جلوه گاهش را
به نوبت پاس می دارند گلها خار راهش را
ز دست کوته مشاطه این جرأت نمی آید
مگر گردون ز پستی بشکند طرف کلاهش را
به این شوکت ندارد یاد، گردون صاحب اقبالی
نمی پاشد ز هم باد صبا گرد سپاهش را
کند از دورباش ناز او پهلو تهی گردون
چه حد دارد که در آغوش گیرد هاله ماهش را؟
ز شوخی گرچه میماند به آهو چشم پر کارش
شکوه پنجه شیرست مژگان سیاهش را
ز دست انداز او گردد نگارین، پای سیمینش
نپیچد بر کمر در جلوه، گر زلف سیاهش را
به سیر کوچه باغ خلد اگر اقبال فرماید
عبیر پیرهن سازند حوران خاک راهش را
عزیز مصر تا کنعان گریبان چاک می آمد
اگر می داشت یوسف در نکویی دستگاهش را
ز فکر قامت رعنای او دل حسرتی دارد
که چون طول امل پایان نباشد مد آهش را
ازان غارتگر ایمان و دل، رویی که من دیدم
عجب دارم به رو آرند در محشر گناهش را
زد از بی تابی دل بر در بیگانگی صائب
پس از عمری که با خود آشنا کردم نگاهش را