ز دست یکدگر شکرلبان گیرند سنگش را
ز شیرینی به حلوا احتیاجی نیست جنگش را
این شعر به موضوعات عشق، زیبایی و آرزوها پرداخته است. شاعر به تغزل و احساسات عاشقانه اشاره میکند و با استفاده از تصاویر کنایی، به زیبایی طعنه میزند. او بیان میکند که محبت و عشق خاصیتهای ویژهای دارند و در عین حال به تلاش و جستجوی عشق در دل کوهها و دریاها میپردازد. همچنین به طمع و آرزوهای دیوانهوار در عشق اشاره میشود، و در نهایت نسبت به زیباییها و دیدگاه محدود انسانها نسبت به داراییها و ثروتها انتقاد میکند. در کل، شعر تصویری زیبا از عشق و تلاش برای دستیابی به آن را به نمایش میگذارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز دست یکدگر شکرلبان گیرند سنگش را
ز شیرینی به حلوا احتیاجی نیست جنگش را
به بال عاریت حاشا که تیرش سر فرود آرد
سبکدستی که پیکان بال و پر گردد خدنگش را
به حرف عاشق بیدل، که پردازد در آن محفل
که چون طوطی به گفتار آورد آیینه زنگش را
مرا می پرورد در کوهساری عشق سنگین دل
که باشد ناز چشم آهوان داغ پلنگش را
درین دریا کسی یابد خبر زان گوهر یکتا
که داند همچو آغوش صدف کام نهنگش را
بیابان قناعت وسعتی دارد که هر موری
نمی داند کم از ملک سلیمان چشم تنگش را
من دیوانه راسرگشته دارد این طمع صائب
که گیرم چون فلاخن در بغل یک بار سنگش را