به مژگان خارخار از سینه می رویاند آتش را
به یاقوت لب از رخ رنگ می گرداند آتش را
این شعر به احساسات عمیق عشق و درد ناشی از آن میپردازد. شاعر از آتش عشق صحبت میکند که به طور همزمان شیرین و سوزاننده است. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند که این آتش را شعلهورتر میکند و اشکهایش را به خون تبدیل میکند. شاعر احساس ناتوانی و حیرت از نبود حمایت در این عشق را بیان میکند و به تضادهای آن اشاره دارد؛ مانند عذاب و زیبایی، سوزاندن و اشکریزی. در نهایت، شاعر تأکید میکند که عشق قویتر از هر مانعی است و در میدان جدل نیز این عشق همچنان پابرجاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به مژگان خارخار از سینه می رویاند آتش را
به یاقوت لب از رخ رنگ می گرداند آتش را
کبابم می کند آن مست بی پروا، نمی داند
که هر یک قطره اشک من به خون غلتاند آتش را
سپند من ندارد تاب مهتاب و تو سنگین دل
مزاج سرکشی داری که می سوزاند آتش را
نیم پروانه تا بر گرد شمع دیگران گردم
سپند شوخ من از سنگ می رویاند آتش را
به چشم اشکبار من چه خواهد کرد، حیرانم
بر رویی که در چشم آب می گرداند آتش را
درین قحط هواداری، عجب دارم ز خاکستر
که در هنگام مردن چشم می پوشاند آتش را
سخن پرداز شد از عشق تا حسن جهانسوزش
سپند ما بلند آوازه می گرداند آتش را
به همواری ادب کن خصم سرکش را که خاکستر
به نرمی زیر دست خویش می گرداند آتش را
نمی باشد سپر انداختن در کیش ما صائب
سپند ما به میدان جدل می خواند آتش را