ز روی آتشینش حیرتی رو داد آتش را
که چندین عقده در کار از سپند افتاد آتش را
شاعر در این شعر به توصیف احساسات عمیق و پیچیدهای میپردازد که ناشی از عشق و دردهای درونی است. او با اشاره به آتش به عنوان نماد عشق و شور و شوق، بیان میکند که این آتش میتواند به راحتی گرههای درونی را باز کند. در عین حال، او خطر غفلت از این آتش و ناتوانی در کنترل آن را هشدار میدهد. شاعر همچنین از سختیهای زندگی و آزادی که در عشق پیدا میشود، سخن میگوید و به این موضوع اشاره میکند که عشق میتواند انسان را از قید و بندها رها کند. در نهایت، او بر این نکته تأکید میکند که اگر کسی دارای جوهرهای باشد، آتش عشق در وجود او پدیدار میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز روی آتشینش حیرتی رو داد آتش را
که چندین عقده در کار از سپند افتاد آتش را
مرا در وادیی می جوشد از دل عقده مشکل
که نتواند گره از دل گشودن باد آتش را
ندارد عشق عالمسوز پروای سرشک ما
نمی سازد خموش از آب خود فولاد آتش را
مکن با ناتوانان سرکشی هر چند مغروری
که از هر مشت خاری می رسد امداد آتش را
کبابم گر کند دشمن، جز این حرفی نمی گویم
که اشک تلخ من یارب گواراباد آتش را!
گشاد جان زندانی بود در سختی دوران
ز قید سنگ، آهن می کند آزاد آتش را
نخواهد آتش از همسایه هر کس جوهری دارد
چنار از سینه خود می کند ایجاد آتش را
به رسوایی علم شد زین تهی مغزان می روشن
مگر از کف به هم سودن کند ایجاد آتش را
ز زندان ماه کنعان خوی خود صائب نگرداند
نخواهد سرکشی در سنگ رفت از یاد آتش را