گلاندامی که میدادم به خون دیده آبش را
چسان بینم که گیرد دیگری آخر گلابش را؟
این شعر درباره احساسات عمیق شاعر نسبت به گل و زیبایی آن است. شاعر از عشق و تعلق خاطرش به گلی که خود پرورش داده سخن میگوید و حسرت میخورد که چگونه دیگری میتواند از زیبایی آن بهرهبرداری کند. او در آغوش نسیم صبحدم، به زیباییهای گلی که خود تحت مراقبت و محبت پرورانده نظر میافکند. شاعر همچنین به تحلیل احساسات خود در مورد کودکانهاش و تلاشهایش برای پرورش و آموزش اشاره میکند و در نهایت به خاطرات و زحماتی که برای پرورش یک نهال کشیده است، میپردازد. این شعر به نوعی بیانگر حس مالکیت و عشق عمیق به زیباییها و آثار خود است که به دیگران تعلق میگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گلاندامی که میدادم به خون دیده آبش را
چسان بینم که گیرد دیگری آخر گلابش را؟
در آغوشِ نسیم ِ صبحدم بیپرده چون بینم؟
گلِ رویی که من وا کردهام بندِ نقابش را
به دست غیر چون بینم عنان طفل خودرایی؟
که وقت نیسواری میگرفتم من رکابش را؟
به خونم زد رقم، تا با قلم شد آشنا دستش
پریرویی که میبردم به مکتب من کتابش را
نهالی را که من چون تاک پروردم به خون دل
چسان بینم به جام دیگران صائب شرابش را؟