نسوزد دل به آه گرم من چرخ بد اختر را
ز دود تلخ پروا نیست چشم سخت مجمر را
این شعر در مورد دلتنگی و غم ناشی از تقدیر بد فرد صحبت میکند. شاعر احساس میکند که در زندگی امیدی ندارد و با وجود درد و رنج، به زیباییها و نعمتها نیز توجه میکند. او میگوید که دل انسان باید از احسان دیگران غنی باشد و به دنبال چیزهای با ارزشتر برود. همچنین، اشارهای به شرم و حیا دارد و بیان میکند که حیات و زندگی ممکن است به دلایل مختلف دچار آلودگی و فساد شود. در نهایت، شاعر به تسلیم نشدن در برابر غمها تأکید دارد و میگوید که نباید از بار غمها آزرده خاطر شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نسوزد دل به آه گرم من چرخ بد اختر را
ز دود تلخ پروا نیست چشم سخت مجمر را
منم کز تیره بختی ها ندارم صبح امیدی
وگرنه در سواد دل بهاری هست عنبر را
به حرف و صوت مهر خامشی را بر مدار از لب
سپر داری کن از تاراج مور این تنگ شکر را
دل قانع ز احسان کریمان است مستغنی
به آب تلخ دریا احتیاجی نیست گوهر را
نسوزد پرده شرم و حیا را باده روشن
ز آتش نیست پروایی پر و بال سمندر را
ز آب زندگی آیینه هم زنگار می گیرد
بود ظلمت نصیب از چشمه حیوان سکندر را
گران بر خاطر آزادمردان نیست کوه غم
ز بار دل نمی گردد دو تا قامت صنوبر را