سبک از حرف بی مغزان نسازم گوهر خود را
نبازم همچو کوه از هر صدایی لنگر خود را
در این شعر، شاعر به این موضوع میپردازد که نباید خود را به زرق و برقهای بیمحتوا و superficiality واگذار کنیم و باید به ارزشهای واقعی و درونی خود اهمیت دهیم. او از ثبات و استقامت خود در برابر فشارها و مزاحمتها سخن میگوید و بر این نکته تأکید میکند که نباید اجازه داد که زیباییهای ظاهری یا قضا و قدر دیگران بر ما تأثیر بگذارد. همچنین، شاعر به عشق و دلبستگی اشاره میکند و میگوید که این احساسات باید اصولی و ماندگار باشند و نباید به چیزهای گذرا و بیدوام تبدیل شوند. او در نهایت به خودآگاهی و درک عمیق از حال و موقعیت خود اشاره دارد و از اهمیت نگاه دقیق به زندگی یاد میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سبک از حرف بی مغزان نسازم گوهر خود را
نبازم همچو کوه از هر صدایی لنگر خود را
ندزدد آفتاب از ماه نو پهلو، چه خواهد شد
که بر فتراک او بندم شکار لاغر خود را؟
ز بیم دیده بد، چون زره زیر قبا دارم
نهان در پرده بی جوهری ها جوهر خود را
به صد آغوش، گل زان دستگاه حسن عاجز شد
به یک آغوش چون در برکشم سیمین بر خود را؟
ازان لبریز باشد از می لعلی ایاغ من
که دارم سرنگون چون لاله دایم ساغر خود را
ندارد جای بال افشانی من عرصه گردون
چه بگشایم در آغوش قفس بال و پر خود را؟
تو ای پروانه خام، آتشین رویی به دست آور
که من از گرمی پرواز می سوزم پر خود را
ز سربازی نمی ترسم، ز جانبازی نمی لرزم
مکرر دیده ام چون شمع، زیر پا سر خود را
به پای شمع می خواهم که رنگ تازه ای ریزم
نسازم جمع از دلبستگی خاکستر خود را
نگردد پرده چشم بصیرت خواب بیهوشی
که وقت خواب، پهلو می شناسد بستر خود را
ننازد چون به بخت سبز خود قمری درین گلشن؟
که بر فتراک سرو از طوق می بندد سر خود را
ز بس آب طراوت می چکد صائب ز الفاظش
شود خامش گر اندازم به آتش دفتر خود را