غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۴۱

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ندارد بحر و کان سرمایه دست و دل ما را

گهر چون ابر می ریزد ز دامن سایل ما را

۲

که می آید به سروقت دل ما جز پریشانی؟

که می پرسد به غیر از سیل راه منزل ما را؟

۳

به تیغ بی نیازی خون آهوی حرم ریزد

سیه چشمی که در پی می دود مرغ دل ما را

۴

ندارد مزرع ما حاصلی غیر از تهیدستی

توان در چشم موری کرد خرمن حاصل ما را

۵

اگر بی طاقتی در دامن درمان نیاویزد

شکستن مومیایی می شود آخر دل ما را

۶

مسیحا در علاج ما نفس بیهوده می سوزد

لب خاموش ساغر می گشاید مشکل ما را

۷

چه لازم منت خشک از فلک برداشتن صائب؟

چه رنگینی دهد این جام خالی محفل ما را؟

بازگشت به سروده‌های صائب