نمی گردد کف بی مغز مانع سیر دریا را
سفیدی جامه احرام باشد دیده ما را
این شعر به مضامینی از عشق و تمایز آن با حیات دنیوی پرداخته است. شاعر به توصیف احساسات عاشقانهای میپردازد که در برابر زیبایی و محبوبش بر او غلبه پیدا میکند. او به تماشا و زیباییهای محبوبش اشاره میکند و چالشهایی که در درون خود احساس میکند، مثل درد دل و خستهگی از عشق را بازگو میکند. شاعر همچنین به گناه و تقوا، و درک عمیق از وجود میپردازد و نسبت به وضعیت خاکساران و قدرت دریا اشاره میکند که ممکن است در عمق آن، زیبایی و آگاهی باشد. در نهایت، او بر این نکته تأکید دارد که عشق او به ویژه در برابر موانع و مشکلاتی که در زندگی وجود دارد، نمیتواند خاموش شود و همچنان با وجود دردها و غمها به عشق ادامه میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نمی گردد کف بی مغز مانع سیر دریا را
سفیدی جامه احرام باشد دیده ما را
چنین کز چشم او گفتار می ریزد، عجب دارم
که گردد خواب مهر خامشی آن چشم گویا را
دگر وحشی نگاهی می زند پیمانه در خونم
که هر مژگان او عمر ابد بخشد تماشا را
ردای اهل تقوی بادبان کشتی می شد
لب میگون او تا ریخت در پیمانه صهبا را
عبیر پیرهن در دیده اش گرد کسادی شد
چه خجلت ها که رو داد از تماشایت زلیخا را
سراپا عشقم اما کارفرمایی نمی یابم
که بر فرهاد و مجنون تنگ سازم کوه و صحرا را
مشو غافل ز حال خاکساران در توانایی
به ساحل بازگشتی هست در هر جلوه دریا را
ز دعوی بسته گردد چون زبان، معنی شود گویا
به گفتار آورد خاموشی مریم مسیحا را
اگر چه در نظرها چون شرر بی وزن می آیم
گریبان می درد بی تابی من سنگ خارا را
برون از خود ندارد چاره ای درد دل عاشق
همان کف مرهم کافور باشد زخم دریا را
ز چاه افتادن یوسف همین آواز می آید
که در صحرای پر چاه وطن، فهمیده نه پا را
چو گرداب آن که دارد سیر در ملک وجود خود
کمند وحدت خود می شمارد موج دریا را
غرور من نمی سازد به هر صید زبون صائب
به گرد دام خود گردانده ام صد بار عنقا را