گرچه از عقل گران لنگر فلاطونیم ما
کار با اطفال چون افتاد مجنونیم ما
این شعر به توصیف حالتی از انسانها میپردازد که در عین داشتن عقل و فهم، به دلایلی در دنیای جنون و عشق گرفتارند. شاعر خود و انسانها را شبیه به مجنون معرفی میکند که در جستجوی عشق و زیبایی هستند، اما در واقع اسیر حجابهای مختلفند. به بیان دیگر، آنها آزاد و بینیاز بهنظر میرسند، اما گذشتهای پر از غم و ناراحتی دارند. این افراد از درد وجودی رنج میبرند و در حیات زمینی، همچنان احساس انزوا و ناتوانی میکنند. در پایان، تصویر زیبایی از نقش انسانها بهعنوان سبب سبزی و شکوفایی در دنیای زندگی ارائه میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرچه از عقل گران لنگر فلاطونیم ما
کار با اطفال چون افتاد مجنونیم ما
سرو آزادیم، ما را حاجت پیوند نیست
هر که از ما بگذرد چون آب، ممنونیم ما
نارسایی باده ما را ز دوران مانع است
گر حصاری در خم تن چون فلاطونیم ما
چشمه کوثر نمی سازد دل ما را خنک
تشنه بوسی از آن لبهای میگونیم ما
از حجاب عشق نتوانیم بالا کرد سر
در تماشاگاه لیلی بید مجنونیم ما
شکوه ما نعل وارونی است از بیداد چرخ
ورنه از غمخانه افلاک بیرونیم ما
در وجود خاکسار ما به چشم کم مبین
کز سویدا نقطه پرگار گردونیم ما
چون صدف گر آبرو را با گهر سودا کنیم
پیش طبع بی نیاز خویش مغبونیم ما
روح ما از پیکر خاکی است دایم در عذاب
در ضمیر خاک زندانی چو قارونیم ما
از دم تیغ است پشت تیغ بی آزارتر
هر که می گرداند از ما روی، ممنونیم ما
باعث سرسبزی باغیم در فصل خزان
در ریاض آفرینش سرو موزونیم ما