آسمان را خانه زنبور می دانیم ما
انجمش را دیده های شور می دانیم ما
شعر به توصیف احساسات و تجربیات انسانی میپردازد و تأکید دارد بر اینکه زندگی و دنیا برای ما زنبورکشی شاداب و پر از رنگهای مختلفی است. شاعر در بستر این احساسات، به بیان مسائلی چون دلشکستگی، خمار بودن، و نگاه به دنیای بیرون از یک منظر میپردازد. او همچنین از لذتهای کوچک مانند نان و آب یاد میکند و عمق محبت و عشق را بر زندگی غلبه میدهد. وی اشاره میکند که در مواجهه با دشواریها و عیوب دیگران، آگاهی و اقرار به عیوب خود مهم است. در پایان، شاعر به قدرت عشق و توحید اشاره میکند که میتواند چشمها را روشن کند و نگاهی عمیقتر به زندگی بیفکند. کل شعر به نوعی بیانگر یک فلسفه زندگی است که خودآگاهی و عشق را در مرکز قرار میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آسمان را خانه زنبور می دانیم ما
انجمش را دیده های شور می دانیم ما
نشأه سرشار در میخانه افلاک نیست
صبح را خمیازه مخمور می دانیم ما
جز فضای دل، به زیر آسمان هر جا که هست
تنگتر از چشم تنگ مور می دانیم ما
نعمت الوان ندارد غیر خون خوردن ثمر
قدر نان خشک و آب شور می دانیم ما
هر که می پوشد ز بیداری نظر دلهای شب
در طریق معرفت شبکور می دانیم ما
ذره ای خالی ازان خورشید عالمسوز نیست
لاله را فانوس شمع طور می دانیم ما
چون برون آرد شراب لعل ما را از خمار؟
خون دل را باده کم زور می دانیم ما
هر سفالی را که از آبش دلی گردد خنک
به ز چینی خانه فغفور می دانیم ما
می کشد ما را کجی در خاک و خون چون تیغ کج
راستی را رایت منصور می دانیم ما
دیده ما از رخ مستور روشن می شود
چهره بی شرم را بی نور می دانیم ما
گرچه ما با ماه کنعان زیر یک پیراهنیم
از حیا خود را همان مهجور می دانیم ما
ساده لوحی بین، که خود را با کمال اختیار
از غلط بینی همان مجبور می دانیم ما
با دل مجروح ما هر کس خنک بر می خورد
بی تکلف، مرهم کافور می دانیم ما
هر که بر عیب کسان دارد نظر از عیب خویش
گر سراپا چشم باشد، کور می دانیم ما
خانه هر دل که از سیلاب بی زنهار عشق
می شود زیر و زبر، معمور می دانیم ما
دیده ما چون شود روشن ز دیدار بهشت؟
زال دنیا را ز مستی حور می دانیم ما
چشم ما از سرمه توحید تا روشن شده است
سنگلاخ این جهان را طور می دانیم ما
نیست صائب در نگاه گرم ما را اختیار
این کشش از جانب منظور می دانیم ما