تا خرام قامت او برد از سر هوش ما
پشت بر دیوار چون محراب ماند آغوش ما
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذبه معشوق اشاره میکند و از تأثیر عمیق عشق بر احساسات و وجود خود سخن میگوید. عشق به عنوان نیرویی آتشین و تحول آفرین معرفی میشود که بر رنجها و دردهای درونی او میافزاید. شاعر همچنین به حالت غم و تنهایی خود اشاره میکند و از دیگران میخواهد که از زخمهای او فاصله بگیرند و به احساسات عمیق او احترام بگذارند. در نهایت، شعر بیانگر تضاد میان زیبایی عشق و درد ناشی از آن است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا خرام قامت او برد از سر هوش ما
پشت بر دیوار چون محراب ماند آغوش ما
آمدی ای عشق و آتش در صلاح ما زدی
خوب کردی، پینه ای بود این ردا بر دوش ما
جوهر ما را می لعلی نمایان می کند
می شود از باده افزون آب و رنگ هوش ما
جام ما در پرده دارد نغمه های جانگداز
دست خود کوتاه دارید از لب خاموش ما
نعره ما می کند مهر خموشی را سپند
خشت خم را در فلاخن می گذارد جوش ما
پشتبانی چون سبو داریم در دیر مغان
گو مزن دست نوازش آسمان بر دوش ما
نیستی صائب حریف داغ های سینه سوز
دست خود کوتاه دار از سینه پرجوش ما