گر نظربازی به بال خود کند طاوس ما
جوید از بهر رهایی روزنی محبوس ما
این شعر درباره احساس غربت و درد درونی شاعر است. شاعر با استفاده از استعارههای زیبا، به دشواریهایی که در زندگی تجربه کرده و حس تنهایی خود اشاره میکند. او از آرزوی آزادی و رهایی سخن میگوید و به رابطهای که با یار خود دارد، اما به کنجکاوی و نظارت درونی اشاره میکند. در نهایت، این احساسات تلخ و دردناک، به وجود آمدن احساسات جدید را نشان میدهد که به روشن شدن چراغ امیدی در دل شاعر میانجامد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر نظربازی به بال خود کند طاوس ما
جوید از بهر رهایی روزنی محبوس ما
غربت ما دردمندان، پله آزادگی است
نیست جز دام و قفس جای دگر مأنوس ما
پنجه با زور جنون کردن نه کار هر کس است
سنگ می لرزد به خود از شیشه ناموس ما
دست خود را چون صدف بر روی هم نگذاشتیم
تا نشد گنجینه گوهر کف افسوس ما
گرچه یار از حال ما هرگز نمیگیرد خبر
خلوت آیینه خالی نیست از جاسوس ما
تازه گردد در دل پرشور ما داغ کهن
می شود روشن چراغ کشته در فانوس ما