حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر ما
گردش چشمی بود بس حلقه زنجیر ما
این شعر به بیان حسرت و درد ناشی از وابستگی و اسارت در عشق میپردازد. شاعر در این متن به شرایط سخت و غمانگیز عاشقان اشاره میکند و احساس میکند که در دورانی پر از غم و مشقت زندگی میکند. او به زیبایی معشوقهاش و همچنین به زخمهایی که بر دل او نشستهاند اشاره دارد و میگوید که حتی در هنگام خواب نیز نمیتواند از افکار عشق خود رهایی یابد. شاعر بر این باور است که عشق و وابستگی او را به زنجیر کشیده و این زنجیرها به زندگی او معنا میبخشند. در نهایت، شاعر به ناامیدی از تغییر وضعیت خود اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که گاه خود انسان نیز مسئول رنجش خویش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر ما
گردش چشمی بود بس حلقه زنجیر ما
ما خراب از آب شمشیر تغافل گشته ایم
می توان کردن به گرد دامنی تعمیر ما
از عیار نامه ما دردمندان آگهند
می شود در زخم ظاهر جوهر شمشیر ما
چون کمان هر چند مشت استخوانی گشته ایم
می شود از جوشن گردون ترازو تیر ما
دل ز بیم غمزه از زلفش نمی آید برون
بیشتر در پرده شب می چرد نخجیر ما
در فضای خاطر ما تیر پیکان می شود
آه می گردد گره در سینه دلگیر ما
منزل نقل مکان ماست اوج لامکان
وادی امکان ندارد عرصه شبگیر ما
از خجالت چون نگردد تیشه فرهاد آب؟
کوه را برداشت از جا ناله زنجیر ما
خواب ما با خواب چشم یار از یک پرده است
هیچ کس بیرون نمی آرد سر از تعبیر ما
گنجها در گوشه ویران ما در خاک هست
آبروی سعی را گوهر کند تعمیر ما
دیدن ما تلخکامان تلخ سازد کام را
دایه گویا داد از پستان حنظل شیر ما
مادر از فرزند ناهموار خجلت می کشد
خاک سر بالا نیارد کرد از تقصیر ما
خود هم از زلف دراز خویش دربند بلاست
یک سرش بر گردن یوسف بود زنجیر ما
این که صائب دست ما از دامن او کوته است
نارسایی های اقبال است دامنگیر ما